درس سوم

هدف درس

در اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. ارتباط علوم و فلسفه با يکديگر؛

2. تأثير علوم بر فلسفه؛

3. فلسفه پيش از علم و پس از علم؛

4. پيش‌فرض‌هاي علمي فلسفه پس از علم:

  • طرح مسئله فلسفي؛
  • مقدمه استدلال فلسفي؛
  • تعيين مصداق.

5. فلسفه پيش از علم و بي نيازي از علوم؛

6. تأثير فلسفه بر علوم؛

7. نياز‌هاي فلسفي علوم:

  • اثبات موضوع.

قسمت اول

ارتباط علوم و فلسفه با يكديگر

در دو درس پيش، دانستيم كه هم موضوع علوم و فلسفه با يكديگر فرق دارند و هم روش تحقيق آن‌ها، و در نتيجه ممكن نيست علم مسئله‌اي فلسفي را حل كند يا فلسفه مسئله‌اي علمي را پاسخ گويد; به تعبير مختصر، فلسفه و علم را نمي‌توان جانشين يكديگر كرد؛ اما نفي جانشيني به معناي اين نيست كه فلسفه و علوم كاملا بي‌ارتباطند و بر يكديگر تأثيري ندارند. هدف از اين درس توضيح همين مطلب است كه در سه بخش انجام مي‌گيرد: 1. تأثير علوم بر فلسفه؛ 2. تأثير فلسفه بر علوم و 3. تقدم فلسفه بر علوم، كه نتيجه دو بخش قبلي است.

1. تأثير علوم بر فلسفه

مسائل فلسفي دو دسته‌اند: دسته‌اي كه از علوم مستقل نيستند، به اين معنا كه تغيير و تحول نظريه‌هاي علمي در آن‌ها مؤثر است، و دسته ديگر كه از علوم مستقلند. دسته اول را "فلسفه پس از علم" و دسته دوم را "فلسفه پيش از علم" مي‌نامند. ما به‌ترتيب به اين دو دسته مي‌پردازيم.

1/1. فلسفه پس از علم

دليل اين‌كه تغيير و تحول در نظريه‌هاي علمي بر سرنوشت مسائل فلسفه پس از علم اثر مي‌گذارد، اين است كه در اين دسته از مسائل نظريه‌هاي علمي به انحاي گوناگون پيش‌فرض مسئله فلسفي قرار مي‌گيرند. مقصود از پيش‌فرض، گزاره‌اي است كه در يك دانش - بدون اثبات - صادق فرض مي‌شود، به دليل اين‌كه همه يا برخي از مسائل آن دانش، مبتني بر آن است. اين‌كه، بدون اثبات، صدق آن را فرض مي‌گيرند، يا به دليل بداهت آن است يا به دليل اين‌كه اين گزاره از مسائل دانش ديگري است و در آن اثبات شده است و يا بدون بداهت و بي‌هيچ دليلي. در زير به توضيح نحوه‌هايي كه نظريه‌هاي علمي پيش‌فرض مسائل فلسفي قرار مي‌گيرند مي‌پردازيم.

خلاصه در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. فلسفه و علوم، از نوعي تعامل و ارتباط برخوردارند؛

2. فلسفه پيش از علم، به مسائلي از فلسفه مي‌گويند که مستقل از علم و دستاورد‌هاي آن هستند؛

3. فلسفه پس از علم، به مسائلي گويند که تغيير و تحول نظريه‌هاي علمي در آن‌ها مؤثر است؛

4. پيش‌فرض، گزاره‌اي است كه آن را به جهاتي در يك دانش صادق فرض مي‌کنند و به اثبات آن نمي‌پردازند.

قسمت دوم

در قسمت پيشين به کمک‌هاي علوم به فلسفه اشاره کرديم و گفتيم دستاوردهاي علوم در خدمت فلسفه‌ پس از علم قرار مي‌گيرند، به‌گونه‌اي که هرگونه دگرگوني در مسائل علمي سرنوشت آن‌ها را تغيير مي‌دهد. کاربرد اين مسائل در فلسفه، به‌صورت پيش‌فرض‌ است. اکنون بايد با نحوه‌هاي متفاوت اين پيش‌فرض‌ها آشنا شويم.

[پيش‌فرض‌هاي علمي فلسفه]

1. نظريه علمي طرح‌كننده مسئله فلسفي: در برخي از مسائل فلسفه پس از علم، اساساً طرح مسئله فلسفي مبتني بر پيش‌فرض علمي است. در اين موارد، علم وجود چيزي را كشف مي‌كند كه داراي خواصي است كه يا به‌ظاهر با برخي از قوانين فلسفه معارضند و رفع تعارض آن‌ها مسائل جديدي را در فلسفه مطرح مي‌كند و يا - دست‌كم - تطبيق اصول مسلّم فلسفه بر آن‌ها، نياز به تحليل عقلي جديدي دارد؛ مثلاً كشف انرژي و به دنبال آن مطرح شدن نظريه تبديل مادّه به انرژي و تشكيل ذرات مادّه از انرژي متراكم، اين مسئله را براي فلسفه مطرح مي‌كند كه ماهيت انرژي چيست. آيا حجم دارد يا نه؟ اگر آري، فرق آن با جسم معمولي چيست؟ اگر نه، چگونه شيء حجم داري به شيء بي‌حجمي قابل تبديل شدن است؟ و در هر صورت، بايد صورت مادّي جديدي را پذيرفت كه قبلاً در فلسفه مطرح نبوده است.

2. نظريه علمي مقدمه استدلال فلسفي: در اين موارد، مسئله فلسفي با اتكا بر امور محسوس يا وجداني يا به اقتضاي بحث‌هاي فلسفي قبلي مطرح مي‌شود، نه با اتكا بر پيش‌فرض علمي؛ اما فيلسوف در استدلال براي اثبات مسئله هيچ راه ديگري ندارد جز اين‌كه از نظريه‌اي علمي، به منزله يكي از مقدمات استدلال كمك بگيرد. به عبارت ديگر، در اين موارد مسئله فلسفي جز راه حل عقلي ـ تجربي راه حل ديگري ندارد. از باب نمونه، در فلسفه ابن سينا براي اثبات اين‌كه تعداد موجودات مجرد (غير جسماني. ده تاست، از نظريه زمين مركزي بطلميوس استفاده شده است

3. نظريه علمي تعيين‌كننده مصداق براي نظريه فلسفي: در اين موارد، فيلسوف در مقدمات به‌كار رفته در اثبات نظريه‌اي فلسفي يا در خود نظريه فلسفي مفهومي را به‌كار مي‌گيرد كه مصداقي قابل تجربه دارد؛ مانند مفهوم جسم، مفهوم انبساط و مفهوم انقباض كه در فيزيك قديم به آن‌ها "تخلخل" و "تكاثف" مي‌گويند. نقش نظريه علمي اين است كه مصداق اين مفهوم را براي فيلسوف تعيين مي‌كند؛ مثلاً نظريه اتمي هنگامي كه پيدا شد، گوشزد كرد كه مصداق حقيقي جسم در احكام فلسفي گوناگوني كه براي جسم اثبات شده است، همين اجسام مشهود نيستند؛ بلكه الكترون‌ها و هسته‌اند. با شكافته شدن هسته و كشف ذرات هسته‌اي معلوم شد كه مصداق حقيقي جسم، الكترون‌ها و ذرات هسته‌اي اند و قس علي هذا. در اين موارد، نظريه علمي در ضمن تعيين مصداق، غالباً اشتباه فيلسوف را نيز رفع مي‌كند.

آشكار است كه در موارد بالا هر تغيير و تحولي در نظريه علمي، موجب تغيير و تحول در مسئله فلسفي مبتني بر آن مي‌‌شود. تعداد كمي از مسائل فلسفه در اين گروه جاي دارند

خلاصه در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي از اکتشافات علوم تجربي، فلسفه پس از علم را به واکنش وادار مي‌کند تا با رفع تعارض در مسائل فلسفي يا تطبيق اصول مسلّم فلسفي، تحليل عقلي جديدي ارائه كند؛

2. برخي مسائل فلسفي، تنها از راه مقدمات علمي قابل اثباتند؛ ازاين‌رو فلسفه در اين بخش، از آن‌ها به عنوان مقدمه در برخي استدلال‌هاي خود بهره مي‌گيرد؛

3. فلسفه در برخي موارد از مفاهيمي استفاده مي‌کند که داراي مصداق تجربي است. در اين موارد کار علوم، تعيين دقيق مصداق آن مفاهيم است.

منابع

1. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج 7، قم، صدرا، 1371.

2. ابن‌سينا، الشفا، الالهيات، قم، طبع مكتبة آيه الله العظمي مرعشي نجفي، 1404ق، ص 401.

قسمت سوم

در قسمت پيشين به پيش‌فرض‌هاي علمي اشاره كرديم که مورد نياز فلسفه پس از علم است؛ همچنين با انواع گوناگون پيش‌فرض‌ها آشنا شديم. در اين قسمت به ارتباط علوم با فلسفه‌ پيش از علم خواهيم پرداخت و ضمن دسته‌بندي اين بخش از مسائل فلسفي، به نياز يا عدم نياز آن‌ها به دستاوردهاي علوم اشاره خواهيم کرد.

2/1. فلسفه پيش از علم

گفتيم كه فلسفه پيش از علم، شامل آن دسته از مسائل فلسفي است كه از علوم مستقلند و تغيير و تحولاتي كه در نظريه‌هاي علمي رخ مي‌دهد در سرنوشت آن‌ها مؤثر نيست. اين دسته، خودْ شامل دو گروه است: گروهي كه هيچ نظريه علمي را به هيچ‌يك از انحايي كه گفته شد، پيش‌فرض قرار نمي‌دهند؛ هم طرح مسئله مستقل از نظريات علمي است، هم راه حل آن‌ها، عقلي محض است و از هيچ نظريه علمي در اثبات آن‌ها استفاده نشده است و هم تعيين مصداق مفاهيم به‌كار رفته در آن‌ها مبتني بر آراي علمي نيست. اصالت وجود، اثبات وجود خداوند و صفات او، توحيد در ذات و صفات و افعال، اثبات معاد، جبر و اختيار و به‌طور كلي بيشترين و مهم‌ترين مسائل فلسفه در اين گروهند. گروه ديگر، مسائلي هستند كه هم راه حل عقلي محض دارند و هم راه حل عقلي ـ تجربي كه مبتني بر نظريه‌هاي علمي است و آن‌ها را پيش‌فرض قرار مي‌دهد. پيداست كه اين گروه نيز، از علوم مستقلند؛ زيرا اگر پيشرفت علوم به تغيير در نظريه علمي و بطلان راه حل عقلي ـ تجربي آن‌ها منجر شود، موجب نمي‌شود كه مسئله لاينحلّ باقي بماند؛ بلكه راه حل عقلي آن‌ها، همواره مستقل از هر تجربه‌اي مسئله را اثبات مي‌كند؛ مثلا مسئله تجرد روح در اين گروه است.

ضمناً مطالب فوق اين نكته را روشن مي‌كند كه آنچه در درس پيش گفتيم - مبني بر اين‌كه گزاره هاي فلسفي پيشينند - تنها در مورد فلسفه پيش از علم، كه بخش عمده مسائل فلسفه را شامل مي‌شود، صادق است و نه در مورد فلسفه پس از علم. مسائل فلسفه پس از علم، همه از نوع گزاره‌هاي پسينند، زيرا تعيين صدق و كذب گزاره علمي پيش‌فرض آن‌ها، جز با تجربه ممكن نيست و به اين ترتيب، تعيين صدق و كذب خود اين مسائل، در نهايت بي تجربه ممكن نيست.

خلاصه در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. فلسفه‌ پيش از علم، مستقل‌ از علومند و دگرگوني‌هايي كه در نظريه‌هاي علمي رخ مي‌دهد، در سرنوشت آن‌ها مؤثر نيست؛

2. فلسفه ‌پيش از علم، شامل دو گروه است که هر دو دسته استقلال دارند:

أ. دسته‌اي راه حل عقلي محض دارند؛

ب. دسته‌اي ديگر هم راه حل عقلي محض دارند و هم راه حل عقلي ـ تجربي.

قسمت چهارم

در قسمت‌هاي پيشين به کمک‌هاي علوم به فلسفه و موارد آن اشاره کرديم. در ادامه‌ اين درس در ضمن چند قسمت به کمک‌هاي فلسفه به علوم خواهيم پرداخت، کمک‌هايي که بدون آن گاهي موجوديت برخي علوم تجربي مورد ترديد قرار مي‌گيرد. در اين قسمت تنها به نقش فلسفه در تأمين يکي از مبادي مهم ديگر علوم مي‌پردازيم.

2. تأثير فلسفه بر علوم

در بخش پيش، با توضيح انواع پيش‌فرض‌هاي علمي فلسفه، نحوه تأثير علوم را بر فلسفه بررسي كرديم. در اين بخش بالعكس، مي‌خواهيم با توضيح انواع پيش‌فرض‌هاي فلسفي علوم، نحوه تأثير فلسفه را بر علوم روشن كنيم. بدين منظور، بايد ابتدا انواع نيازمندي‌هاي علوم را به فلسفه بررسي كنيم؛ چرا كه هر نيازي مستلزم پيش‌فرض قرار دادن يك يا چند قانون فلسفي در علوم است.

1/2. نياز علوم به فلسفه در اثبات موضوع

در درس اول گفتيم كه هر دانش حقيقي - و از جمله هر يك از علوم - موضوعي دارد كه در حكم محوري است كه گزاره‌هاي گوناگون آن دانش را به گرد خود جمع مي‌كند و آن‌ها را در قالب يك دانش در مي‌آورد، به طوري كه همه گزاره‌هاي آن دانش، به نوعي درباره آن موضوع بحث مي‌كنند: انواع و اقسام آن را توضيح مي‌دهند، روابط اين اقسام را با يكديگر و قوانين حاكم بر هر يك از اين اقسام را گزارش مي دهند. آشكار است كه موضوع هر دانشي، بايد در بيرون از ذهن موجود باشد، وگرنه بحث از آن، به جاي علم‌پردازي، نوعي خيالبافي است؛ پس در هر دانشي، پيش از هر بحثي بايد اطمينان داشت كه موضوع آن موجود است.

اگر وجود موضوع دانشي بديهي باشد، نيازمند اثبات نيست؛ ولي اگر بديهي نباشد، بايد آن را ثابت كرد و چه‌بسا نحوه آن را نيز معلوم نمود؛ اما در كجا به اين امر مي‌توان پرداخت؟ آيا در خود آن دانش؟ خير. هر دانشي با اين فرض آغاز مي‌كند كه موضوعش موجود است و هيچ دانشمندي، در مقام يك دانشمند، به اثبات وجود موضوع دانش نمي‌پردازد، چرا كه - با توجه به آنچه در فصل اول گذشت - اثبات وجود اشيا و تعيين نحوه آن، فقط در قلمرو فلسفه است و نه هيچ دانش ديگري. پس دانش‌هايي كه وجود يا نحوه وجودْ موضوعشان بديهي نيست، به فلسفه نيازمندند. پس وجود موضوع اين دانش‌ها و نحوه اين وجود، پيش‌فرضي است كه از فلسفه وام گرفته‌اند.

خلاصه در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. علوم به پيش‌فرض‌هاي فلسفي نيازمندند و از اين‌راه فلسفه بر علوم تأثيرگذار است؛

2. وجود موضوع علم اگر بديهي نباشد، به اثبات آن در علم ديگر نياز است؛

3. فلسفه دانشي است که درباره‌ي وجود بحث مي‌کند؛ ازاين‌رو علوم در اثبات موضوعشان وامدار آن هستند.

منابع

1. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج 7، قم، صدرا، 1371.

توضیح واژگان

حجم - در اصطلاح هندسه، قسمتي سه بعدي از فضا كه از همه طرف محدود باشد و يا فضايي كه يك جسم اشغال مي‌كند و اندازه آن؛ امّا در فلسفه، اساساً مفاهيمي مانند حجم و سطح، نمايانگر چهره‌هايي از وجود اجسام هستند كه ذهن آن‌ها را جداگانه در نظر مي‌گيرد و ازاين‌روي مي‌توان اين‌گونه اموري را كه از اعراض شمرده مي‌شوند، را از شئون وجود جوهرهاي مادي به‌شمار آورده و نمي‌توان حجم يا سطح را موجود مستقلي شمرد و براي آن خلق و ايجاد مستقلي در نظر گرفت.

ر.ك: محمدتقي مصباح يزدي، آموزش فلسفه، ج 2، ص 136 و دايرة المعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب، ج 1، ص 834.

محسوس (علوم حسي) - محسوس، چيزي است كه به‌وسيله حواس ظاهره ادراك مي‌شود و در مقابل معقول، يعني آنچه به‌واسطه عقل دريافت و ادراك مي‌شود است. جمع آن محسوسات است. محسوسات يا مخصوص يك آلت حس است؛ مانند ادراك رنگ كه مخصوص بينايي است يا مشترك بين چند حس است؛ مانند ادراك شكل كه مشترك بين باصره و لامسه است. محسوس از مضافات است؛ زيرا اگر حواسي نباشد؛ محسوسي نخواهد بود و بالعكس.

ر.ك: جعفر سجادي، فرهنگ معارف اسلامي، قسمت ف - ي، ص 1711 و جميل صليبا، فرهنگ فلسفي، ج 1، ص 583.

انبســاط - در فيزيك، افزايش ابعاد جسم بر اثر افزايش دماي آن را انبساط مي‌گويند. علت آن، زياد شدن سرعت حركت مولكول‌ها و فاصله آن‌ها از يكديگر است به سبب زياد شدن دما. انقباض، عكس انبساط است. اغلب مايعات در اثر افزايش دما منبسط مي‌شوند و جرم مخصوص آن‌ها كم مي‌شود و عموماً قوانين انبساط آن‌ها همانند جامدات است. انبساط آب مخصوصا نزديك صفر درجه صد بخشي، حالت استثنايي دارد.

ر.ك: دايرة‌المعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب، ج 1، ص 257 و آيزاكس آلن، فرهنگ علم، ص 59.

انقباض - گرفته شدن، ضد انبساط.

ر.ك: مصطفي حسيني دشتي، معارف و معاريف، ج 2، ص 530 و آيزاكس آلن، فرهنگ علم، ص 59.

فيزيك قديم - فيزيك قديم، مجموعه‌اي از اطلاعات و قوانين و نظريه‌هاي مربوط به ماده و انرژي است كه پيش از سال 1900 چنان مي‌نمود كه توفيق و كمال معتنابه يافته‌اند. فيزيك قديم را معمولاً به تقسيمات جزء - مكانيك، صورت، حرارت، برق و مغناطيس و نور - قسمت مي‌كنند. اين‌ها هنوز شالوده‌هاي مهندسي و فن‌آوري به‌شمار مي‌روند و هنوز كتاب‌هاي مقدماتي فيزيك را به اين تقسيمات قسمت مي‌كنند. در سال 1900، پديده‌هاي غير عادي چندي در فيزيك قديم و نيز آثار جديدي كشف شد كه چندان اهميت داشت كه با پيدا شدن آن‌ها فيزيك جديد به‌دنيا آمد.

ر.ك: دايرة‌المعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب، ج 2، ص 254 و آيزاكس آلن، فرهنگ علم، ص 329.

تخلخل - زياد شدن حجم بدون آن‌كه چيزي از خارج به آن ضميمه شود و ضد آن تكاشف است.

رك: علي اكبر دهخدا، لغت‌نامه دهخدا، مدخل "تخلخل".

تكاثف - نقصان حجم بدون آن‌كه چيزي از آن كم شود. ضد تخلخل.

ر.ك: علي اكبر دهخدا، لغت‌نامه دهخدا، مدخل "تكاثف".

نظريه اتمي - نظريه‌اي كه ماده را مركب از ذرات بسيار خرد تجزيه‌ناپذير (موسوم به اتم) مي‌داند. ذيمقراطيس در قرن پنجم ميلادي معتقد بود كه ماده، مركب از چنين ذراتي است كه پيوسته در حركتند. جان دالتن نظريه اتمي جديدي داشت. به سبب اين نظريه، اولا ماده مركب است از ذرات تجزيه‌ناپذيري موسوم به اتم؛ ثانياً اتم‌هاي هر عنصر، هم‌وزن و اتم‌هاي عناصر مختلف، مختلف الوزن هستند؛ ثالثاً اجسام مركب، از متحد شدن اتم‌هاي عناصر مختلف حاصل مي‌شوند؛ بنابراين وزن هر عنصر، مضرب صحيحي از وزن اتمي آن است. مندليف و آرينوس نيز در تكميل نظريه اتمي سهيم بوده‌اند.

ر.ك: دايرة‌المعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب، ج 1، ص 159 و آيزاكس آلن، فرهنگ علم، ص 437.

هسته - هر اتم، مركب از يك قسمت مركزي به نام هسته و الكترون‌هاي گردان به دور هسته است. ساده‌ترين اتم‌ها، اتم هيدروژن است كه هسته آن منحصر به يك پروتون مي‌باشد. هسته ديگر اتم‌ها، مركب از پروتون‌ها و نوترون‌ها است؛ پس هسته اتم بار برقي مثبت دارد. تقريبا تمام جرم اتم در هسته آن كه بخشي كوچكي از حجمش را اشغال مي‌كند، متمركز است.

ر.ك: دايرة‌المعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب، ج 2، ص 51 و آيزاكس آلن، فرهنگ علم، ص 468.

اصالت وجود - يكي از مسائل مهم فلسفي كه مخصوصا مورد توجه فيلسوفان اسلامي قرار گرفته است، مسئله اصالت وجود است. در مسئله اصالت و اشتراك وجود، عقايد و آراي صوفيان و عارفان اثر زيادي در فيلسوفان گذارده است. اصالت وجود، از فروع مسئله وحدت وجود است كه اساس عقايد و آراي عارفان است. بحث و فحص فيلسوفان اين است كه آيا آنچه متحقق يا متقرر در خارج است و تقريرش بالاصاله است و بالذات مجعول است، چيست؛ وجود است يا ماهيت؟ كساني كه قائل به اصالت وجود هستند، مي‌گويند: آنچه در عالم خارج و عين محقق است، وجود است و ماهيات اموري اعتباري‌اند و آن چيزي كه قطع نظر از اعتبار ذهني متحقق است و واقعيت دارد و بلكه عين تحقق و واقعيت است، وجود و هستي است.

ر.ك: جعفر سجادي، فرهنگ معارف اسلامي، قسمت آ - ج؛ ص 209؛ مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 5، ص 489.

توحيد در ذات - توحيد ذات، عبارت است از بي‌مانندي ذات حق از لحاظ وجوب و وجود و قدم ذاتي و استقلال و لايتناهي بودن. به عبارت ديگر، توحيد ذاتي، يعني اين حقيقت دوئي بردار و تعددپذير نيست مثل و مانند ندارد "ليس كمثله شيء"، در مرتبه وجود او، وجودي نيست. توحيد ذاتي، يعني شناختن ذات حق به وحدت و يگانگي. اولين شناختي كه هر كس از ذات حق دارد، غنا و بي‌نيازي اوست؛ يعني ذاتي است كه در هيچ جهتي به هيچ موجودي نيازمند نيست و به تعبير قرآن، غني است. همه چيز به او نيازمند است و از او مدد مي‌گيرد و او از همه غني است.

ر.ك: مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 2، ص 101.

توحيد در صفات - توحيد صفاتي، عبارت است از اين‌كه همه كمالات ذات، عين ذات است. اگر عالِم يا قادر يا حي يا نور است، به معناي اين است كه عين علم و قدرت و حيات و روشنايي است. او به تمام معنا احد و واحد و فرد است. لازمه وجوب ذاتي و لايتناهي بودن ذات حق، اين است كه هيچ غيري براي او در مرتبه او فرض نشود، و توحيد صفاتي، يعني درك و شناختن يگانگي ذات و صفات حق؛ يعني ذات او مغاير با صفات و نيز صفتي مغاير با صفت ديگر نيست درعين بساطت. و وحدت همه كمالات را به نحو بساطت و وحدت دارد. اين بدان معناست كه ذات پروردگار به نحوي است كه همه اين صفات بر او صدق مي‌كند و آثار اين صفات بر او مترتب است.

ر.ك: مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 3، ص 98.

توحيد در افعال - توحيد در افعال، عبارت است از اين‌كه مؤثر و فاعل حقيقي در نظام موجودات منحصراً ذات اوست. هر فاعل و مؤثري به خواست و مشيت او فاعل و مؤثر است. هيچ موجودي - اعم از مجرد يا مادي، با اراده يا بي‌اراده - از خود استقلال ندارد. نظام علت و معلول، تنها مجراي اراده و مشيت ذات حق است. توحيد افعالي، يعني درك و شناخت اين‌كه جهان با همه نظامات، سنن، علل و معلولات،‌ اسباب و مسببات فعل او و كار او ناشي از اراده اوست؛ يعني نه تنها ذات‌ها، بلكه همه كارها به مشيت و اراده خداوند است و به نحوي خواسته ذات مقدس اوست.

ر.ك: مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج 3، ص 70 و مرتضي مطهري، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 223.

معاد - بازگشت مردم پس از مرگ در روز قيامت يا رستاخيز براي دريافت كيفر يا پاداش اعمال بد يا نيكي كه هنگام حيات اين جهاني از ايشان سرزده است. معاد، از ضروريات دين اسلام و سومين اصل از اصول دين است و منكر آن، كافر و خارج از دين اسلام شناخته شده است. دليل ضروري بودن معاد، آيات متعدد قرآني و احاديث معتبر است. علماي كلام علاوه بر ادله نقلي، به ادله عقلي نيز متمسك شده‌اند؛ چون آيات قرآني، صريح در معاد جسماني است. بسياري از علماي اسلام به معاد روحاني و جسماني هر دو معتقد شده‌اند. از جمله اين علما، غزالي و ملاصدراست كه از ادله عقلي و فلسفي در اين مورد كمك گرفته‌اند.

ر.ك: دايرة‌المعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب، ج 2، ص 2798 و جعفر سجادي، فرهنگ معارف اسلامي، قسمت 4، ص 1815.

جبر و اختيار -مسئله جبر و اختيار، يكي از مسائل مهم فلسفي و عقلي و كلامي است كه بيشتر فيلسوفان و متكلمان در حل آن مانده‌اند. از زمان‌هاي گذشته بيشتر مردم دو دسته بوده‌اند: يكي جبريه (يعني انسان در كارهايي كه انجام مي‌دهد، مجبور است) و ديگري قدريه (يعني تمام موجودات و افعال، تابع قضا و قدر الاهي‌اند). متكلمان اماميه معتقدند به اين‌كه نه جبر است و نه تفويض؛ بلكه امر بين اين دو است؛ يعني انسان فاعل كارهايي است كه مي‌كند و اختيار دارد، در عين حال فعل او يكي از افعال حق است.

ر.ك: جعفر سجادي، فرهنگ اصطلاحات فلسفي ملاصدرا، ج 1، ص 177 و محمدعلي زكريايي، فرهنگ مطهر، ص 305.